سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از سید علی و فاطمه السادات عزیز تر از ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

خاطرات(( علی و فاطمه)) عزیزای مامان و بابا

کارهای مورد علاقتون در یکسال 7 ماهگی

  علی اقا لباس ابجی پوشیده ودر حال شیطونی کردن مامان خاموش و روشن نکن چراغ را.  این جمله را روزی چندبار مامان مبگه   این هم فاطمه خانوم با لپهای صورتی فقط منتظری در اتاق خواب باز بشه تا بدویی و بیایی لوازم ارایشی برداری و علی اقا هم بیاد سشوار و چارو برقی و اتو برداره فداتون بشمممممممممم  بقیه در ادامه      از عادتهای دیگه علی جونم این هست که کاکائو یا ماست یا هنونه یا هرچیزی که ابکی باشه را دوست داره موقع خوردن به همه سر و صورتش بماله یکبارم دیدم پوسته هنونه را خونه مامانجون رو سرت گذاشتی و داری میخندی و راه میری ولی اونموقع دوربین نداشتم که عکست بگیرم فدای این دنیای قشنگتون ب...
21 آبان 1391

تسلیم شدن مامان

سلام مامانیا خوبیدددددددددددددددددددددددددددد فداتون بشمممممم از پوشک گرفتن علی با شکست مواجه شد ومامان باید حالا بیشر صبر کنه راستش فاطمه جون از حموم خیلی میترسید و تا میگفتم بریم اب بازی گریه میکرد و فرار و باید با بدبختی میبردمش ولی وقتی میومد تو با اسباب بازیاش بازی میکرد و اروم میشد وکلی میخندید ولی اولش همیشه این مشکل بود تا اینکه براش سی دی حسنی را گذاشتم وخیلی استقبال کرد و روزی یکبار میدید و موقع خواب براش قصه حسنی میگفم که وای اگه ادم کثیف باشه هیچکس باهاش بازی نمیکنه و بعد از اون چندباری که گفتم بریم اب بازی تا مثل حسنی نشیم خندیده و خودش رفته تو حموم حالا هم جدیدا دارم قصه جیش کردن را میگم تا علی خوشش بیاد هههههههههههههههه...
21 آبان 1391

از پوشک گرفتن علی

سلام قشنگای مامان از اول هفته تصمیم گرفته بودم که علی را از پوشک بگیرم و روزی دوساعت بازش میذاشتم ولی از بس همه جا جیشی میکرد و مبل راهم جیشی کرد براهمین ناامید میشدم و میبستمش دیروز دیگه تصمیم جدی تر گرفتم و امروز کلا باز بود و صبح تا ظهر علی خان خیلی اعصابمو خرد کردی صبح که بردمش دستشویی فقط کمی جیش کرد وهرکاری کردم پی پی نکرد و وقتی از دستشویی بیرون امد رفت تو اتاق و تو شورت و شلوارش کارهای بد کرد و مامان در حال جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ امد سراغت و برات توضیح دادم خلاصه تا ظهر تو پله ها تویه مهمون خونه همجا جیش کردی ولی تا شب هر نیم ساعت بردمت دستشویی و بهت هربار جایزه دادم  و فاطمه هم هربار که تو رو بردم دستشویی زورکی هم ...
11 آبان 1391
1